دختران دشت ، دختران ایل
وزان در باد
***
مرا به نام خواندی؟ -
***
پنبه می چینند
با دستان سپید
و لبان ِتر ، کوچک ، نرم
باد در موهایشان شادی می آفریند
***
آلتینای آلتینای
رویا تمام شده است
فنجان قهوه را بردار
و این دلتنگی کمرنگ که لبانم را می بوسد
نوشته شده در 3- مرداد -1385
2
رایکا، باید خندید باید دستان را گشود تا اندوه سردی که در رگانم جاری است از سر انگشتانم بیرون نچکد. تا نگاههایی که جاری اند شک نبرند. رایکا، خندیدن را به من بیاموز چونان که دروغ گفتن را آموختم نوشته شده در 19- 9 -1384


0 comments:
Post a Comment